زندانهای ایران مملو است از کسانی که به جرم دگر اندیش بودن یا انتقاد داشتن به سیاستهای جمهوری اسلامی دستگیر، محاکمه و زندانی شدهاند. در این میان تعداد زندانیان عقیدتی اگر از زندانیانی که به اتهاماتی کاملا سیاسی دوران حبس طی میکنند بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. تمام کسانی که در طی یک دهه اخیر طعم نه چندان خوشایند حضور در زندانهای جمهوری اسلامی را چشیدهاند میتوانند گواهی دهند که چه تعدادی از اهل تسنن، نوکیشان مسیحی و حتا شیعیانی که با دخالت دین در سیاست مخالف هستند در زندان حضور دارند.
شاید شاخصترین افرادی که به همین دلیل، یعنی اعتقاد به جدایی دین از سیاست در زندان هستند را بتوان آیتالله
کاظمینی بروجردی دانست. روحانی دگراندیشی که سال هشتاد و پنج علمدار مخالفت با یکی بودن دین و سیاست در کشور شد و طی حوادثی در نهایت بازداشت و به یازده سال زندان محکوم گردید.
رو به رو شدن من در دو برهه زمانی یا آیتالله کاظمینی بروجردی باعث شد تا شناخت بیشتری نسبت به این روحانی پیدا کنم و با انتشار خبری مبنی بر اعدام قریب الوقوع وی، به ذکر جزییاتی از دو مواجههی قبل و همینطور واشکافی عدم توجه اکثریت اپوزیسیون به وی بپردازم. بار نخستی که با او مواجه شدم، وی کفن پوشیده بود و تعداد زیادی از طرفداران وی او را احاطه کرده بودند و اجازه نزدیک شدن نمیدادند. خیابان اوستا را هم از سمت میدان انقلاب و همینطور سمت خیابان جمهوری نیروهای پلیس و لباس شخصیها بسته بودند و اجازه ورود به خیابان را نمیدادند. درست در تقاطع خیابان اوستا با خیابان آزادی پارک کوچکی هست که در آن روز طبیعتا خالی از بچهها بود و دیدن یک دختر بچهی پنج شش سالهی تنها در آن فضای پرالتهاب توجه من را جلب کرد. به سمت دختر بچه رفتم و پرسیدم اینجا چه میکنی، گفت: «برای بازی آمدهام و الان میترسم که به خانه برگردم.» پرسیدم باید به کدام سمت بروی که امتداد خیابان اوستا را نشانم داد، درست در کانون حادثه. بهترین فرصت بود، دست بچه را گرفتم و با اطمینان به اینکه کسی از ماموران مزاحم نخواهد شد، از لابهلای خط طولی ماموران عبور کردم، دو سه تقاطع که رد کردیم، درست در مقابل خانه بروجردی، در ورودی خانهای را نشانم داد و گفت خانهی ما اینجاست. طبقه اول مطب یک دکتر دندانپزشک بود و بالطبع در ورودی ساختمان هم باز، طبقه دوم منزل متعلق به والدین همان بچه بود، در آپارتمان طبقه دوم را زدم و خانم جوانی در را باز کرد که با دیدن دختر در حالی که دست در دستان من بود تعجب کرد. برای خانم توضیح دادم که دختر شما در شلوغی ابتدای خیابان اوستا گیر کرده و ترسیده بود و من به اینجا رساندمش. بعد هم بلادرنگ گفتم من خبرنگارم، اجازه میدهید از روی پشت بام نظارهگر وقایع خیابان باشم؟
خانم جوان مخالفتی نکرد.
خیلی سریع به پشت بام رسیدم، درست در آن دست خیابان آیتالله کاظمینی بروجردی ایستاده در مقابل در منزل شخصی و در احاطه حامیانش قرار داشت و با فاصله کمی دورتر ماموران نیروی انتظامی، آتش نشانی و چند دستگاه آمبولانس. چند دقیقهای از استقرارم نگذشته بود که ضربه دستی رو شانهام همراه با فریاد اینکه اینجا چه غلطی میکنی، ترس از دستگیر شدن را به وجودم ریخت. مرد جوانی بود با ته ریشی و پیراهنی که روی شلوار انداخته بود، موبایلم را از دستم کشید و به سمت در پشت بام هُلم داد. مطمئن شدم که مامور است و از جایی من را دیده، هم چنان از پشت سر با کف دست هلم میداد که گفت، ماموری، بیجا میکنی به خانه ما آمدی، همین شماها حاج آقا را بدبخت میکنید!
برای لحظهای به خودم آمدم، مطمئن شدم که او مامور نیست. ایستادم و محکم گفتم: «نه آقا من مامور نیستم، خبرنگارم این هم کارتم. چندبار قبل از این هم با حاج آقای شما مصاحبه کردهام و ایشان من را میشناسد. مکثی کرد، گفت وای به حالت اگر دروغ بگی، همینجا چالت میکنم.» سر و صدای گفتمان ما که در راه پلهها پیچیده بود باعث شد تا در طبقه دوم باز شود و همان خانم، مادر دختر بچه از لای در بگوید، مرد خوبی است، بچه رو هم این آقا از سر خیابون آورد. مطمئن شدم که پدر همان دخترک است و از بابت دستگیر شدن خیالم راحت شد. گفت: «میتوانی به موبایل حاج آقای بروجردی زنگ بزنی و از ایشان بپرسی که آیا من را میشناسد یا خیر؟»
گفت، من شماره حاجی رو ندارم، گفتم در گوشی من هست و به موبایلم که در دستش بود اشاره کردم. با تردید گوشی را به سمت من دراز کرد، شماره موبایل بروجردی که در گوشیام ثبت شده بود را نشانش دادم و شماره را گرفتم. کس دیگری جز آیتالله از آن سوی خط جواب داد، گوشی را به سمت مرد جوان دراز کردم و گفتم خود حاجی نیست، اما از این آقا بپرس از صبح تا الان کسی به این اسم چندبار با حاجی مصاحبه کرده و خبر گرفته است؟
مرد همان کاری را کرد که گفتم، ظاهرا کسی که آن سوی خط بود حرف من را تایید کرد که این هم آن روز و در آن شلوغی از خوش شانسی من بود. مکالمه که قطع شد، مرد جوان به کلی رفتارش عوض شد و با لبخند گفت، ببخش داداش، من اولش فکر کردم ماموری و چون ما اهل محل به حاجی ارادت داریم شاکی شدم. بعد دستش را برای دست دادن به سمتم دراز کرد. لبخندی زدم و گفتم: «ایرادی ندارد، اما این همه خشونت هم لازم نبود. حالا اشکالی نداره من به کارم برسم؟» گفت: «به نظرم اینجا امن نیست، بریم از بالکن خانه ما تماشا کنیم»
چند دقیقه بعد من و مرد جوانی که همسایه رو به روی خانهی آیتالله کاظمینی بود در بالکن مشرف به خیابان اوستا با سرهای دزدیده شده نشسته بودیم، من گاهی نُت بر میداشتم و گاهی به همکارانم که در انتظار ارسال گزارش من بودند پاسخ میدادم که منتظر باشند تا ببینیم عاقبت چه میشود.
آن روز سردار طلایی فرمانده وقت نیروی انتظامی تهران شخصا در محل حاضر شد با آیتالله بروجردی سخن گفت، از آیتالله خواست که طرفدارانش را تشویق کند که متفرق بشوند و خودش هم به خانه برگردد، در مقابل نیروی انتظامی هم کسی را بازداشت نخواهد کرد و به این وسیله غایله ختم به خیر خواهد شد. قبل از آن شلیک گاز اشکآور و حمله ماموران پلیس به طرفداران کاظمینی بروجردی نشان از آن داشت که نیروی انتظامی آمده است تا به این شلوغی خاتمه دهد. آیتالله به سخنان و وعدههای سردار طلایی اعتماد کرد، از طرفدارانش
خواست که به منزلهایشان برگردند و فریاد زد، هر چند که میدانم شما که رفتید من را هم دستگیر میکنند یا میکشند.
متفرق شدن مردم زیاد به درازا نکشید، نه نیروی انتظامی که ماموران لباس شخصی از سمت جنوب در تقاطع جمهوری و از سمت شمال در تقاطع آزادی کسانی را که شناسایی کرده بودند بازداشت و به مینی بوسها منتقل کردند. وقت آن بود که آنجا را ترک کنم، اما میزبانم اعتقاد داشت که اوضاع عادی نیست و ممکن است دستگیر شوم، به همین دلیل وقتی اصرار من را برای رفتن دید، گفت که پس صبر کن من با موتور تا جایی میرسانمت.
شب آن روز آیتالله دستگیر شد، آنطور که همسایه آیتالله تعریف میکرد با ماشین سنگین در ورودی خانه آقای بروجردی را از چارچوب در آورده بودند و بعد با حمله به داخل منزل این روحانی، از کوچک و بزرگ و زن و مرد را با کتک به ماشینها منتقل کرده بودند. فردای آن روز باز میهمان همان خانه بودم و از بالکن نظارهگر تلاش ماموران شهرداری برای تمیز کردن خیابان و حضور ماموران لباس شخصی و نیروی انتظامی برای کنترل اوضاع بودیم. گزارشی که تهیه و ارسال شد گزارش کاملی بود که حاوی مشاهدات من به عنوان خبرنگار حاضر در صحنه حادثه و همینطور صحبتهای دو تن از همسایگان آیتالله کاظمینی بروجردی به عنوان کسانی که از ابتدا در متن ماجرا قرار داشتند بود.
یک سال و اندی بعد از آن ماجرا، مواجهه دوم من با آیتالله بروجردی اتفاق افتاد. مکان آن اینبار زندان اوین، بند ۲۰۹ بود و هر دو زندانی. بعد از مدتها در انفرادی بودن به مکانی منتقل شدم که به آن «عمومی» دویست و نه گفته میشد. اتاق بزرگی که یک ردیف تخت دو طبقه دورتا دور آن چیده شده بود، در انتهای اتاق دری بود که سرویس بهداشتی شامل حمام و توالتها را جدا میساخت، در گوشه سمت راست یک ظرفشویی بود و کنارش دو دستگاه یخچال. در میان ساکنین آن اتاق که بعدها در زمره دوستان نزدیک درآمدند، یکی هم آیتالله کاظمینی بروجردی بود. ابتدا او را نشناختم. مرد تکیدهای که سرش باند پیچی شده بود و مدام با خود حرف میزد. از بهروز که خیلی زود صمیمی شد با اشاره سر پرسیدم که این آقا کیست؟ بهروز آرام گفت، آقای بروجردی است... آیتالله کاظمینی بروجردی. باورم نمیشد.
کمی بیشتر از یکسال از آن ماجرا گذشته بود و تصویری که من از آیتالله کاظمینی بروجردی در ذهن داشتم، مردی تنومند و قد بلند و استواری بود که کفن پوشیده بود و فریاد میزد «ما از دخالت دین در سیاست خستهایم». حالا در مقابلم مردی ایستاده بود خمیده، لاغر با چشمانی گود افتاده که مدام با خود حرف میزند و رفتاری نسبتا غیر عادی دارد. نزدیک ساعت ده صبح بود که تقریبا تمام اهالی آن اتاق کذایی از خواب بیدار شده بودند و میخواستند صبحانه بخورند. سفرهای پهن شد و همه، حتی من که از آن آذوقه سهمی نداشتم دور سفره نشستیم. آقای بروجردی درست مقابلم در آن سوی سفره نشست. پیراهن بلند سفیدی بر تن داشت با شلوار گرمکن سورمهای، چهار زانو و آرام نشسته بود. موقعیت را مناسب دیدم و گفتم حاج آقا، یادت هست اون روزهایی که مقابل در منزل در خیابان اوستا مردم جمع شده بودند، من چندین بار با تلفن موبایلی که داشتی تماس گرفتم و با هم گفت و گو و مصاحبه کردیم. یادش بود، اما با تردید نگاهم میکرد. یکی از آموزههای زندان این است که به کسی اعتماد نکنی، محیط طوری است که همه به هم بیاعتماد هستند، مگر آشنایی قبلی داشته باشند یا معتمد بودن طرف مقابل برایشان ثابت شده باشد. به آیتالله کاظمینی بروجردی چندین نشانه دادم. وقتی مطمئن شد که غرضی در کار نیست و نشانهایی که میدهم درست است، از آن سوی سفره دست دراز کرد و با هم صمیمانه دست دادیم. بعد شروع کرد به گفتن آنچه که طی این مدت بر او گذشته بود.
شنیدن آن همه رنج و مصیبت از زبان یک روحانی سخت است، آن هم در شرایط خاص بازداشت. پرسیدم سرتان چه شده؟ گفت چیز مهمی نیست، خوب میشه!
از جمع شدن سفره صبحانه تا چند ساعت بعد که در باز شد و کاظمینی بروجردی را با عنوان «حاجی وسایلت رو جمع کن بریم خونه جدید» صدا زدند. تقریبا تمام وقت را با هم گفت و گو کردیم، غافل از اینکه برادران با سه دوربینی که در زوایای مختلف اتاق نصب است، هم رفتار من که عضو تازه وارد بودم را زیر نظر دارند و هم رفتار آقای کاظمینی بروجردی را که روحانی بریده از حاکمیت روحانیون به شمار میآمد.
بعد از انتقال آقای کاظمینی از آن اتاق، دکتر مجید فرزین برایم ماجرای شکسته شدن سر او را شرح داد؛ ماجرایی که علاوه بر تاسفبار بودن، عمق کثیف بودن دستگاه اطلاعاتی را آشکار میساخت. داستان از این قرار بوده که طبق معمول هر ماه آقای کاظمینی بروجردی تقاضای ملاقات شرعی با همسرش را ارایه میدهد و با آن موافقت میشود، دو روز بعد از انجام ملاقات شرعی کارشناس پرونده صدایش میزند و از او میخواهد متن توبه نامهای را در مقابل دوربین بخواند، آیتالله بروجردی مخالفت میکند و زیر بار نمیرود، در مقابل بازجو یا همان کارشناس پرونده به او میگوید در صورت سرپیچی، فیلمی که از لحظات ملاقات شرعی تو با همسرت ضبط کردهایم را منتشر خواهیم کرد تا آبرویی برایت باقی نماند. بروجردی ابتدا این حرف را تهدید تلقی میکند و باور نمیکند که نظام برای وادار کردن کسی به اعتراف به این شیوهها متوسل شود، اما وقتی به گفته خودش با شواهدی مواجه میشود که از ضبط این فیلم حکایت داشته، از فرط ناراحتی سرش را به دیوار میکوبد که نتیجهاش می شود هجده بخیه به سر شکافته و تن دادن آقای بروجردی به آن چه که برادران خواسته بودند…
مدتی بعد که با وثیقه از زندان بیرون آمدم، با همکارانی که اولا داعیه حمایت همهجانبه از آیتالله کاظمینی بروجردی را داشتند و ثانیا فکر میکردم ممکن است این خبر برایشان جالب باشد و موجی در حمایت از این روحانی زندانی درست کنند، تماس گرفتم و ماجرا را کامل و واضح شرح دادم. اما تا به امروز این خبر جایی منعکس نشده یا اگر شده من نشنیدهام.
اما اینکه چرا بخش عمدهای از اپوزیسیون و همینطور رسانههایی که در اختیار اصلاحطلبان در خارج از کشور است نسبت به خبرهایی که گاه و بیگاه در مورد آیتالله کاظمینی بروجردی بیتفاوت هستند، باز میگردد به این موضوع که بخش عمدهای از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی خود را لاییک -سکولار میدانند و طبعا به انعکاس خبرهایی در مورد یک روحانی علاقهای نشان نمیدهند، اصلاحطلبان نیز از آنجایی که بروجردی با اصل ولایت فقیه مشکل داشته و خواستار جدایی کامل دین از سیاست بوده است، در تعاریفی که از خود ارایه میدهند، قایل به اصلاح هستند و نه تغییر، در حالی که بروجردی و ایدئولوژی وی خواستار تعییر ساختاری در حکومت جمهوری اسلامی و تبدیل آن به یک جمهوری جدای از معیارهای اسلامیت آن بوده و هست. بر همین اساس، حمایت از این روحانی در اصول اکثر این احزاب و گروهها جایی ندارد.